تبليغاتX
فریاد زیر آب... -
خوشا پيدا شدن درعشق ، براي گم شدن دريا

شقایق

 

 

 

دلم مثل دلت خونه شقايق

 

چشام درياي بارونه شقايق

 

مثل مردن ميمونه دل بريدن

 

ولي دل بستن آسونه شقايق

 

شقايق درد من يکي دو تا نيست

 

آخه درد من از بيگانه ها نيست

 

کسي خشکيده خون من رو دستاش

 

که حتي يک نفس از من جدا نيست

 

شقايق واي شقايق

 

گل هميشه عاشق

 

شقايق اينجا من خيلي غريبم

 

آخه اينجا کسي عاشق نميشه

 

عزاي عشق غصش جنس کوه

 

دل ويرون من از جنس شيشه

 

شقايق آخرين عاشق تو بودي

 

تو مردي و پس از تو عاشقي مرد

 

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

 

ته گل خونه هاي بي کسي برد

 

شقايق واي شقايق

 

گل هميشه عاشق

 

دويديمو دويديمو دويديم

 

به شبهاي پر از قصه رسيديم

 

گره زد سرنوشتامونو تقدير

 

ولي ما عاقبت از هم بريديم

 

شقايق جاي تو دشت خدا بود

 

نه تو گلدون نه توي قصه ها بود

 

حالا از تو فقط اين مونده باقي

 

که سالار تموم عاشقايي

 

شب

 

 

وقتی تو شب گم می شدم

 

ستاره شب شکن نبود

 

میون این شب زده ها

 

کسی به فکر من نبود

 

وقتی تو شب گم می شدم

 

همخونه خواب گل می دید

 

همسایه از خوشه ی خود سبد سبد خنده می چید

 

آواز خون کوچه ها

 

شعراشو از یاد برده بود

 

چراغا خوابیده بودن

 

شعلشونو باد برده بود

 

آخ اگه شب شیشه ای بود

 

گل به ستاره می زدم

 

شکسته آینه ی شبو

 

نیزه ی خورشید می شدم

 

آخ اگه مرگ امون می داد

 

دوباره باغ می شدم

 

تو رگ یخ بسته ی شب

 

نبض چراغ می شدم

 

وقتی تو شب گم می شدم

 

ستاره شب شکن نبود

 

میون این شب زده ها

 

کسی به فکر من نبود

 

آخ که تو اقیانوس شب

 

سوختنمو کسی ندید

 

تو برزخ بیداد شب

 

کسی به دادم نرسید

 

وقتی تو شب گم می شدم

 

دلم می خواست شعله بشم

 

رو سایه های یخ زده

 

دست نوازش بکشم

 

دلم می خواست آشتی بدم

 

تگرگ و با اقاقیا

 

خورشید مهربونی رو

 

مهمون کنم به خونه ها

 

آخ اگه مرگ امون می داد

 

دوباره باغ می شدم

 

تو رگ یخ بسته ی شب

 

نبض چراغ می شدم

 

وقتی تو شب گم می شدم

 

ستاره شب شکن نبود

 

میون این شب زده ها

 

کسی به فکر من نبود

 

وقتی تو شب گم می شدم

 

همخونه خواب گل می دید

 

همسایه از خوشه ی خود سبد سبد خنده می چید

 

عشق

 

 

عشق به شكل پرواز پرنده است

 

عشق خواب يه آهوي رمنده است

 

 من زائري تشنه زير باران

 

عشق چشمه آبي اما كشنده است

 

من ميميرم از اين آب مسموم

 

اما اون كه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده است

 

من ميميرم از اين آب مسموم

 

مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرنده است

 

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار

 

دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار

 

صدا كن اسممو از عمق شب از نقب ديوار

 

براي زنده بودن دليل آخرينم باش

 

من آن من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش

 

طلوع صادق عصيان من بيداريم باش

 

عشق گذشتن از مرز وجوده

 

مرگ آغازه راه قصه بوده

 

من راهي شدم نگو كه زوده

 

اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

 

من راهي شدم نگو كه زوده

 

اما اون كه عاشقونه جوون سپرده هرگز نمرده

 

 آشفته بازار

 

 

 

يكي با خنده آمد از پس راه

 

يكي با گريه اي مغموم گم شد

 

در اين آشفته بازار هياهو

 

حقيقت تلخ و نامعلوم گم شد

 

دلم تنگ است

 

دلم ميسوزد از باغي كه ميسوزد

 

نه ديداري نه بيداري

 

نه دستي از سر ياري

 

مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري

 

تمام عمر بستيم و شكستيم

 

به جز بار پشيماني نبستيم

 

جواني را سفر كرديم تا مرگ

 

نفهميديم به دنبال جه هستيم

 

عجب آشفته بازاري است دنيا

 

عجب بيهوده تكراري است دنيا

 

چه رنجي از محبتها كشيديم

 

برهنه پا به تيغستان دويديم

 

نگاه آشنا در آن همه چشم

 

نديديم و نديديم و نديديم

 

سبكباران ساحلها نديدند

 

به دوش خستگان باري است دنيا

 

مرا در موج حسرتها رها كرد

 

عجب يار وفاداري است دنيا

 

عجب آشفته بازاري است دنيا

 

عجب بيهوده تكراري است دنيا

 

ميان آنچه بايد باشد و نيست

 

عجب فرسوده ديواري است دنيا

 

عجب درياي طوفاني است دنيا

 

عجب خواب پريشاني است دنيا

 

عجب يار وفاداري است دنيا

 

آهای مردم دنیا

 

 

آهاي مردم دنيا

 

آهاي مردم دنيا

 

گله دارم گله دارم

 

من از عالم و آدم گله دارم

آهاي مردم دنيا

 

آهاي مردم دنيا

 

گله دارم گله دارم

 

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

 

شما که حرمت عشق رو شکستين

 

کمر به کشتن عاطفه بستين

 

شما که روي دل قيمت گذاشتين

 

که حرمت عشق رو نگه نداشتين

 

آهاي مردم دنيا

 

آهاي مردم دنيا

 

گله دارم گله دارم

 

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

 

فرياد من شکايت يه روح بي قراره

 

روحي که خسته از همه زخمي روزگاره

 

گلايه من از شما حکايت خودم نيست

 

براي من که از شما سوختن و گم شدن نيست

 

اگه عشقي نباشه آدمي نيست

 

اگه آدم نباشه زندگي نيست

 

نپرس از من چه آمد بر سر عشق

 

جواب من به جز شرمندگي نيست

 

آهاي مردم دنيا

 

آهاي مردم دنيا

 

گله دارم گله دارم

 

من از عالم و آدم گله دارم

 

آهاي مردم دنيا

 

آهاي مردم دنيا

 

گله دارم گله دارم

 

من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

 

ای پرنده ی مهاجر

 

اي پرنده ي مهاجر اي پر از شهوت رفتن

 

فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من

 

تو رفيق شاپرك ها من تو فكر گلمونم

 

تو پي عطر گل سرخ من حريص بوي نورم

 

دنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني نور

 

دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك كوه

 

من دارم تو آدمك ها ميميرم تو برام از پريا قصه ميگي

 

من توي پيله ي وحشت مي پوسم برام از خنده چرا قصه مي گي

 

كوچه پس كوچه ي خاكي، در و ديوار شكسته

 

آدماي روستايي با پاهاي پينه بسته

 

پيش تو يه عكس تازست واسه آلبوم قديمي

 

يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي

 

براي من زندگيمه پر وسوسه پر غم

 

يا مثل نفس كشيدن پر لذته دمادم

 

اي پرنده ي مهاجر اي همه شوق پريدن

 

خستگي يه كوله باره روي رخبت تن من

 

مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم

 

ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم

 

نبايد مثل يه سايه زير پاها زنده باشم

 

مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا باشم

 

فصل مردن

 

كفتر كشته پروندن نداره تو خاك و خوناب كشوندن نداره

 

كفتر كشته پروندن نداره كتاب كهنه كه خوندن نداره

 

داره از تنهايي گريم ميگيره توي اين شهر ديگه موندن نداره

 

كي ميشه كه من و تو ما بشيم و رها بشيم

 

مرغ پر بسته كه كشتن نداره وقتي كشتي ديگه گفتن نداره

 

از يه در بچه ي تاريك و سياه پاي پير و خسته ديدن نداره

 

اگه تو باغچه فقط يه گل باشه گل اون باغچه كه چيدن نداره

 

هر درختي كه يه روزي پير ميشه اونو از ريشه سوزوندن نداره

 

كي ميشه كه من و تو ما بشيم و رها بشيم

 

فصل مردن واسه من كي ميرسه وقت پرواز من از اين قفسه

 

از من دربه در اينجا چي مي خواي بگير اين اگر كه مقصد نفسه

 

توي باغچم يه ساقه اطلسي نيست حرفاي من مثل حرف كسي نيست

 

شعر من حرف قشنگ رفتنه حرف قدتا دنيا دنياست گفتنه

 

كي ميشه كه من و تو ما بشيم و رها بشيم

نیستی

 

 

 

چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست

 

ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست

 

مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن

 

دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما

 

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

 

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

 

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

 

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند

 

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

 

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند

 

به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

 

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

 

 به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

 

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند

 

 همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

 

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند

 

همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

 

شب

 

ببين ، ببين , اين گريه ي يه مرده

 

مردي كه گريه هاش ظهور درده

 

ببين ، ببين ، اين آخرين صداي اين بي صدا

 

شبخون كوچه گرده

 

قلب پاييزيه من باغ دلواپسيه

 

خوندنم ترانه نيست , هق هق بي كسيه

 

شب من با سفر تو , شب بیداد و عذابه

 

تو نباشي موندنه من , مثله پرواز تو خوابه

 

مــــرگ غرورمو ببيــن

 

زوال غمگين شعر و شكوفه و نوره

 

زوال قلــبمو ببيــن

 

تنها تو مي بيني , چشمه , شب و زمين كوره

 

تو نباشي كي با اشكم فال خوب و بد بگيره ؟

 

كي منو از سايه هاي اين شب ممتد بگيره ؟

 

بي تو با اين در به در , هق هق شب گريه هاست

 

مرد غمگينه صدا , بي تو مرد بي صداست

 

نجات

 

 

نجات من بدست توست

 

از این محبس نجاتم ده

 

لباس کهنه تن را بسوزان و حیاتم ده

 

بیا و نقطه پایان به شعر عمر من بگذار

 

تنم دیوار بین ماست

 

تنم را از میان بردار

 

مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم

 

هوای صبح بیداری شهادت را صدا باشم

 

همیشه در مصاف مرگ نقاب از چهره میافتد

 

چه در میدان چه در بستر پس بیماری ممتد

 

بیا و جامه عصیان بپوشان بر صدای من

 

که تنها سهم من این است

 

هراس بی صدا مردن

 

مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم

 

هوای صبح بیداری

 

شهادت را صدا باشم

 

نقاب از چهره ام بردار

 

به آیینه نشانم ده

 

سکوتم بدتر از مرگ است

 

بمیرانم زبانم ده

 

بیا و جامه عصیان بپوشان بر صدای من

 

که تنها سهم من این است

 

هراس بی صدا مردن

 

مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم

 

هوای صبح بیداری

 

شهادت را صدا باشم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:22  توسط محمد هاشمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستان خوبم , امید وارم هر کجا هستید حالتون خوب باشه؛
شاید این وبلاگ بعضی آدمارو متحول کنه.
شاید؛حتی یک نفر... .

نوشته های پیشین
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشیو موضوعی
غم تنهایی
فریاد زیر آب
تنهاترین
پیوندها
آفتاب نیمه شب
وب داریوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM